تبليغاتX
کاش بارانی ببارد


کاش بارانی ببارد

دست من خیلی حقیرهکه واست یه سایه باشه

اخه خورشیدکی میتونهباشبا همسایه باشه

قصه نگفته بودیتو کتاب سرنوشتم

که بایدلحظه به لحظهتو رو ازنو می نوشتم

یه روزاومدی ازراهازته غبار جاده

ته چشمات غم دریاخسته با پا ی پیاده

تو مثل حادثه بودی  مثل بارون بهاری

کاشکی می شد تو همیشه  برتن تشنم بباری

میدونم تو هم مثل من از جدایی گله داری

بدون این رو واسه عاشقسخته این چشم انتظاری

نتونستم که بدونم توچی هستی و کی بودی

وقتی چشامو گشودمتودیگه با من نبودی

بعد تو تموم فصلاشده پاییز جدایی

منتظر با چشمای خیسمی شینم تا تو  بیایی

نوشته شده در ششم بهمن 1388ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط عاشق بارونی| |

مثل یک راز درون سینه ام خواهی ماند

سخت است ولی عادت میکنم

برای همیشه خاموش می شوم

ولی اندر سکوتی تلخ صدایت می کنم

چه روزهایی را باید بی تو سپری کنم

شبها را چگونه بی تو سحر کنم؟

پاییز پشت در باغ است

مرا به خود می خواند با همه سردی خویش

دارم کم کم تنهاییم را باور می کنم

پشت پنجره به تماشای باغ نشسته ام

خزان رفتن تو از باغ دلم

و کوچ بهار از باغ پشت پنجره

چقدر زود به کوچه های تنهایی رسیدیم

اما نه

من کجا باغ پشت پنجره کجا

فاصله بین سلام دوباره بهار به باغ

به اندازه یک خواب شیرین است

چه کسی میداند انتظار من کی به پایان می رسد؟

می خواهم همبنجا پشت پنجره من نیز با باغ به خواب بروم

بهاران که می رسدوقتی چشم می گشایم

بهار را در آغوش باغ ببینم

چه کسی می داند

شاید آن موقع آغوش من نیز بهاری باشد

نوشته شده در هشتم مهر 1388ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط عاشق بارونی| |

امروز دلم هواي با تو بودن كرده چشمانم شوق نگاه تو را دارد

كاش ميتوانستم لحظه اي ببينمت و دوباره در درياي چشمانت غرق شوم

افسوس كه نميتوانم آنچه كه در دل دارم بيان كنم زبانم قاصر است و دستم

ناتوان از رسم احساسم آخر چگونه ثابت كنم دوستت دارم ؟ چه كنم ؟

 تو بگو ...

چگونه ميتوانم از وراي سيمهاي فلزي از اين دنياي مجازي

احساسم را به تو نشان دهم ؟

كاش فرصتي به من ميدادي ؟  

كاش چشمانم را ميديدي كه عشقم رافرياد ميزنند ...

تنهايي عذابم ميدهد خسته ام از تكرار زندگي

تورا ميخواهم كه تكيه گاهم باشي

از پا افتاده ام توان ايستادن ندارم .

گناه من چيست ؟ كه دوستت دارم ميخواهم با تو باشم و در تو ذوب شوم .

بغضي گلويم راميفشارد گوشه خلوتي ميجويم تا رهايش كنم

غرورم نميگذارد اينجا گريه سر دهم

تنها تو ميتواني اشكهايم راببيني اشكي كه از چشمه قلب دردمندم جاري است

نازنينم :

باورم كن  میخواهم با تو جان بگیرم ... میخواهم با تو زندگی کنم ...

دستانم دستان تو را ميجويند و اگر يكي شوند دنياي تازه اي ميسازند

از جنس عشق

ميشود دوباره فرهاد وشيريني ساخت ميتوان ليلي و مجنون بود

اگر چشمانت ياري ام كنند ...

كاش كلمات جان داشتند و ميتوانستند احساس مرا فرياد بزنند تا باورم كني

میدانم که باورم میكني و ميدانم كه دور نيست پيوند دستهايمان

به اميد آن روز. ....

 

 

نوشته شده در بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط عاشق بارونی| |

 

تقدیم به عشقم:

وقتي مي گويم دوستت دارم شايد تصور كني

تنها چند واژه ي ساده را در كنار هم گذاشته ام

و جمله اي را بيان كرده ام

اما...

اين تنها يك جمله نيست ..

دنياي لبريز از رويا هاي سبز و سرخ 

همين جمله كوتاه

آري همين چند واژه خود كتابيست سر شار از معنا

دوستت دارم

يعني بي حضور تو زندگي برايم بي معناست

بي تو دنياي من به سردي مي گرايد و چشمانم بي فروغ ميگردد

دوستت دارم

يعني قلب من منزلگاه توست

و وجودم سرزميني كه تخت پادشاهي را تنها لايق تو مي دانم .

دوستت دارم

 

نوشته شده در یکم بهمن 1387ساعت 1:38 بعد از ظهر توسط عاشق بارونی| |

تو را دوست دارم نگاهت را کلامت را آغوشت را

 تو را دوست دارم به اندازه تمام زيبايي هاي دنيا

 نه کم است  تو را دوست دارم به اندازه تمام رنگها

 بازم کم است تو را دوست دارم به اندازه تمام دنيا

 من تو را در تک تک ذرات وجودم لمس مي کنم

 در هر نفس عطرت را حس مي کنم

 با هر ضربان قلبم عاشقانه تو را دوست می دارم

 ديگر در پس کوچه هاي خاطرات جستجويم نکن

 مرا نخواهي يافت که من در تو محو شده ام و چه در آميختن

زیبایی


نوشته شده در چهارم آذر 1387ساعت 12:29 بعد از ظهر توسط عاشق بارونی| |

شب رفت

ماه رفت

ستاره رفت

اما سحر نرسید

تاریکی موندگار شد

روز دگر نرسید

سال ها

ماه ها

ثانیه ها

بی تو گذشت

اما

من منتظر تو بودم

و

ازتو خبر نرسید

مسافر شهر قصه گفت

یه روز می آی دوباره

قصه ی ما تموم شد

و

اون از سفر نرسید

گل کو؟

باغ کو؟

بهار کجاست؟؟

اینجا همش کویره

دستای باغبون کجاست؟

غنچه داره می میره

رود امید و آرزو

رفت

و

رسید

به مرداب

چشمه ی شادی

خشکید

دریای عشق شد

سراب

شبای بی ستاره

هر شب و هر شب دوباره

اومدنت دروغه

خورشید چه بی فروغه

...


نوشته شده در سیزدهم مهر 1387ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط عاشق بارونی| |


Design By : Night Skin