میدونم تو هم مثل من بدون این رو واسه عاشق نتونستم که بدونم تو سخت است ولی عادت میکنم برای همیشه خاموش می شوم ولی اندر سکوتی تلخ صدایت می کنم چه روزهایی را باید بی تو سپری کنم شبها را چگونه بی تو سحر کنم؟ پاییز پشت در باغ است مرا به خود می خواند با همه سردی خویش دارم کم کم تنهاییم را باور می کنم پشت پنجره به تماشای باغ نشسته ام خزان رفتن تو از باغ دلم و کوچ بهار از باغ پشت پنجره چقدر زود به کوچه های تنهایی رسیدیم اما نه من کجا باغ پشت پنجره کجا فاصله بین سلام دوباره بهار به باغ به اندازه یک خواب شیرین است چه کسی میداند انتظار من کی به پایان می رسد؟ می خواهم همبنجا پشت پنجره من نیز با باغ به خواب بروم بهاران که می رسدوقتی چشم می گشایم بهار را در آغوش باغ ببینم چه کسی می داند شاید آن موقع آغوش من نیز بهاری باشد كاش ميتوانستم لحظه اي ببينمت و دوباره در درياي چشمانت غرق شوم افسوس كه نميتوانم آنچه كه در دل دارم بيان كنم زبانم قاصر است و دستم ناتوان از رسم احساسم آخر چگونه ثابت كنم دوستت دارم ؟ چه كنم ؟ تو بگو ... چگونه ميتوانم از وراي سيمهاي فلزي از اين دنياي مجازي احساسم را به تو نشان دهم ؟ كاش فرصتي به من ميدادي ؟ كاش چشمانم را ميديدي كه عشقم رافرياد ميزنند ... تنهايي عذابم ميدهد خسته ام از تكرار زندگي تورا ميخواهم كه تكيه گاهم باشي از پا افتاده ام توان ايستادن ندارم . گناه من چيست ؟ كه دوستت دارم ميخواهم با تو باشم و در تو ذوب شوم . بغضي گلويم راميفشارد گوشه خلوتي ميجويم تا رهايش كنم غرورم نميگذارد اينجا گريه سر دهم تنها تو ميتواني اشكهايم راببيني اشكي كه از چشمه قلب دردمندم جاري است نازنينم : باورم كن میخواهم با تو جان بگیرم ... میخواهم با تو زندگی کنم ... دستانم دستان تو را ميجويند و اگر يكي شوند دنياي تازه اي ميسازند از جنس عشق ميشود دوباره فرهاد وشيريني ساخت ميتوان ليلي و مجنون بود اگر چشمانت ياري ام كنند ... كاش كلمات جان داشتند و ميتوانستند احساس مرا فرياد بزنند تا باورم كني میدانم که باورم میكني و ميدانم كه دور نيست پيوند دستهايمان به اميد آن روز. .... تقدیم به عشقم: وقتي مي گويم دوستت دارم شايد تصور كني تنها چند واژه ي ساده را در كنار هم گذاشته ام و جمله اي را بيان كرده ام اما... اين تنها يك جمله نيست .. دنياي لبريز از رويا هاي سبز و سرخ همين جمله كوتاه آري همين چند واژه خود كتابيست سر شار از معنا دوستت دارم يعني بي حضور تو زندگي برايم بي معناست بي تو دنياي من به سردي مي گرايد و چشمانم بي فروغ ميگردد دوستت دارم يعني قلب من منزلگاه توست و وجودم سرزميني كه تخت پادشاهي را تنها لايق تو مي دانم . دوستت دارم تو را دوست دارم نگاهت را کلامت را آغوشت را تو را دوست دارم به اندازه تمام زيبايي هاي دنيا نه کم است تو را دوست دارم به اندازه تمام رنگها بازم کم است تو را دوست دارم به اندازه تمام دنيا من تو را در تک تک ذرات وجودم لمس مي کنم در هر نفس عطرت را حس مي کنم با هر ضربان قلبم عاشقانه تو را دوست می دارم ديگر در پس کوچه هاي خاطرات جستجويم نکن مرا نخواهي يافت که من در تو محو شده ام و چه در آميختن زیبایی من منتظر تو بودم و ازتو خبر نرسید مسافر شهر قصه گفت ...
دست من خیلی حقیره
که واست یه سایه باشه


اخه خورشیدکی میتونه
باشبا همسایه باشه


قصه نگفته بودی

تو کتاب سرنوشتم



که بایدلحظه به لحظه
تو رو ازنو می نوشتم


یه روزاومدی ازراه

ازته غبار جاده



ته چشمات غم دریا
خسته با پا ی پیاده



تو مثل حادثه بودی 
مثل بارون بهاری


کاشکی می شد تو همیشه 
برتن تشنم بباری




از جدایی گله داری





سخته این چشم انتظاری




چی هستی و کی بودی

وقتی چشامو گشودم
تودیگه با من نبودی


بعد تو تموم فصلا

شده پاییز جدایی


منتظر با چشمای خیس
می شینم تا تو بیایی





ماه رفت
ستاره رفت
اما سحر نرسید
تاریکی موندگار شد
روز دگر نرسید
سال ها
ماه ها
ثانیه ها
بی تو گذشت
اما
یه روز می آی دوباره
قصه ی ما تموم شد
و
اون از سفر نرسید
گل کو؟
باغ کو؟
بهار کجاست؟؟
اینجا همش کویره
دستای باغبون کجاست؟
غنچه داره می میره
رود امید و آرزو
رفت
و
رسید
به مرداب
چشمه ی شادی
خشکید
دریای عشق شد
سراب
شبای بی ستاره
هر شب و هر شب دوباره
اومدنت دروغه
خورشید چه بی فروغه
| Design By : Night Skin |


